Saturday, June 5, 2010

امروز اتفاقی شد

امروز اتفاقی شد

شنیدی گاهی اوقات یه احساس باعث میشه تو بدتر از زندگی نباتی ،مرده به نظر بیای. اینکه مثلاً اون احساس اونقدر قوی بشه که تو توی اون حل بشی. می فهمی چی می گم ؟ اینجور وقتا تو هیچ کاری ازت بر نمباد و شخصاً توقع ندارم که کاری هم بتونم بکنم. اما بدتر از این اینه که ندونی اون چه حسیه. خیلی وقت پیش ها به این نتیجه رسیدم که نسبتاً کل احساسات هیچ ربطی به عشق و اینجور چیزا نداره. حتماً باید چیز دیگه ای باشه که عشق بوجود بیاد. راستشو بخوای هم اولین بار از طرز فکر خودت این به ذهنم رسید. اخه به نظر من عشق یعنی اون موقع که حرفی برا گفتن نداری. متوجه ای ؟ بگذریم. مشکل اینکه تو یه احساس حل بشی اینه که جسماً نیستی یعنی نه اینکه نخوای باشی ، بلکه به معنای دقیق کلمه نیستی.چون همه چیزو می خوای با اون حس مقایسه کنی که نه اینکه بد باشه ها موضوع اینه که ادراک یه بعدی می شه. شاید کافی باشه اما کامل نیست.

این چیزا مصداق نداره .که بشینم مثلاً از اون حس بگم و که چی گذشت و اینا. توجیه نمی کنم یا الکی بگم گنگه اخه احساس حضوریه.

مثل اون روزی که پا شدم دیدم خیامم. از ریش و موم فهمیدم. حسابی داغون بودم. فکرم مشغول بود. از این دنیا سر در نمی اوردم. اسرار ازل و ابد رو نمی دونستم. جلوی ایینه واساده بودم خودمو نگاه می کردم......یهو از دهنم پرید اسرار ازل را نه تو دانی و نه من ::::این حل معما نه تو خوانی و نه من... می دونستم خیام با همین کلمات یه شعر داشت. اما اینو یه جا شنیده بودم. مشکل اینجاست که نمی دونم خودم داشتم فکر می کردم یا خیام. یعنی خیام اینو یه جا شنیده بود یا من ؟ تو فکر این بودم که شراب که می خورم چرا برا خدا گریه می کنم. یعنی شراب باعث میشه دلم به حالش بسوزه. نکنه اصل خدا همون موقع ای که تو داری دزدی میکنی باشه. از اتاقم تعجب کرد و البته داشتم برای خودم توضیح می دادم که مثلاً اون جعبه چیه و هرچی رو که به خودم توضیح می دادم خیال خودم راحت می شد. حالا تقدم ، تاًخر خیام و خودم رو نمی دونم. چه خوب چه بد اون روز تموم شد، از اونجا که من ناتورالیست نیستم حال و حوصله ی نوشتن جزئیات رو ندارم.

صبح که پا شدم سرم سبک تر بود از ریشو مو هم خبری نوبد. دهنم خشک شده بود و بو گه می داد و معدم ذوق ذوق می کرد. سرم گیج می رفت. دقیقاً نمی دونم کی بودم و کجام فقط می دونم مدام ورد دهنم این بود که بالاخره یه روز همشون می فهمن. حتی منم می فهمم. اون موقع دیگه راه فراری نیست و همه باید تعظیم کنیم. همه در مقابل قدرت برتر. حال خوشی نداشتم ، خواستم برم جلوی ایینه ببینم چه شکلیم اما یهو میخکوب شدم. گفتم به درک که چه شکلی هستی. اصلاً به من چه. حالم داشت از خودم به هم می خورد به فاصله ی چند ابسیلون تفاوت با معیار از همه ی زندگیم مونده بودم. از خشم و کینه و گریه حالم داشت به هم می خورد. اگه نمی خواستم بدونم چی ؟ اگه می گفتم تمام معانی به تخمم ، من می خوام چیزی رو که می خوام داشته باشم ، اونوقت چی ؟ اما اروم شدم رفتم کتاب خونه رو بررسی کردم. شروع کردم خودمو تسکین دادن . راه رفتمو فکر کردم ، راه رفتم راهفتم. سیگاری روشن کردم. می دونی چی این بابا برام جالب بود؟ حتی سر سوزنی به هویتش فکر نکرد که مطابق فکر کردن اون منم فکر کنم و بفهمم کیه .
زود خوابیدم. شاید 5 بعد از ظهر، تحت تاًثیر قرص بودم و خوابیدم.

بعد از اون شب، یک روز بیدار نشدم، شاید تو یه مرده حل شده بودم یا هر چیزه دیگه و روز بعدش از درد بیدار شدم. تمام تنم درد می کرد حتی نمی تونستم سرم رو تکون بدم. مدام در حال سلفه بودم. خوارم گاییده شد از بس سلفه کردم. اگه می مردم چه جوری پسرم می فهمید. اونم این پسری که من کلاً تو روزنامه و اخبار می دیدمش. حالم بد بود سعی کردم بخوابم که صدای در اومد و چرتم پاره شد و یه بابای تنومند و درشت هیکلی با لباس نظامی و سیبیل مستطیلی زیر دماغش وارد شد و تو بالین نشست و نوازشم کرد. یه چیزایی هم بلغور کرد که من متوجه نشدم . می فهمی چی می گم ؟ برام عجیب بود دیگه. بعد اون بابا رفت ، منم دراز کشیدم و الانم که پیش تو ام.

-دود سیگار اذیتت نمی کنه ؟